دانلود داستان صوتی لابیرنت

داستان صوتی لابیرنت از مهشید امیرشاهی

 

لابیرنت – کتاب صوتی

نوشته مهشید امیرشاهی

 

مضحک است به خراش های روی گردن ام فکر می کنم که مدتی است خوب شده، و به این که گلوبندم را هنوز فرصت نکرده ام نخ کنم . خیال می کنم چند تا از دانه هاش گم شده باشد. وقتی لباس ام را کندم دانه هایی که تو یقه و لباس زیرم گیر کرده بود ریخت زمین، مه لقا جمع شان کرد، مقداری را هم از زیر صندلی و کنار در پیدا کرد – خیال می کنم صبح بعدش بود، با هرهر خنده گفت ” این یکی نزدیک بود با تک جارو بره، اون ته اتاق افتاده بود.

اول که مه لقا مرا دید، رفته بودم بیدارش کنم که برایم کمپرس آب گرم درست کند، دو دستی زد تو .سرش و گفت ، ” خاک تو سرم چی شده چی شده ؟ ” گفتم تصادف کردم، زود باش، گفت: خدا مرگم بده، مگه اسفندیار خان همراتون نبود؟
گفتم: ” اینقدر سوال مزخرف نکن. بعد از کار منم میری میخوابی، درم رو هیچکس باز نمی کنی. فهمیدی ؟ ” و می دانستم اسفندیار نمی آید مه لقا پتو را کنار زد و بوی تن اش زد به دماغ ام ، دماغ ام را که جمع و جور کردم خون از زیر لب ام. زد بیرون و درد شروع شد …

 

(بیشتر…)

ادامه مطلب...