دانلود کتاب داستان راز فرداها

کتاب داستان راز فرداها

 

نام کتاب: راز فرداها

نویسنده: مه دخت کشکولی

 

هنور آفتاب سر نزده بود که بچه ها دویدند تا سر کوهی رسیدند. کوه کلاه سفیدش را بر شسر داشت وآرام نشسته بود. وستا از میان بچه ها به کوه گفت: کلاهت را به من قرض میدهی؟
کوه پرسید: که با آن چه کار کنی؟
وستا جواب داد: می خواهم به باغ روشنایی سفر کنم. کلاهت را بر سرم میگذارم تا کسی مرا نبیند …

 

(بیشتر…)

ادامه مطلب...